زندگی کردن من مردن تدریجی بود
آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم !!!
  | دختر باران |
"فضا را تیره میدارد ولی هرگز نمی بارد"
"من راه رسیدن به باران را بلدم. ولی نام شاعر این شعر را نه.
تو به من بگو کیست؟؟؟
  | دختر باران |
در به در بیراهه ها گشتم ولی...
پا به پا پیاده ها دیدم ولی...
تن به تن جان داده ها دیدم ولی...
شب به شب ستاره ها چیدم ولی...
دم به دم افسانه ها گفتم ولی...
نشنیدی تو ندیدی
تو بگو کجا رمیدی
  | دختر باران |
غروب است و غمو دلواپس یار
سرود بی کسی در حسرت یار
امید است و سرآغاز وصالش
دویدن سوی در از شوق یارش
  | دختر باران |
شبی که نبودی صدایش کردم
باران بی قرار برای دیدنم آمد
و صبورانه به پنجرهُ اتاقم می کوفت.
نگران بود مبادا صدای قطره قطره کوبیدنش
دل زخمیم را بارانی کند..
پنجره را برایش گشودم
قطره قطره در میان تارهای تنم تندیس زیبایی می نواخت
تندیسی برای تو
برای تو که در معصومانه ترین نگاهایت آرزوی باران می کردی.
تویی که باران را از پیراهن من می بویی
آری این است دلدادهُ باران بودن
معشوق بارانی من..
  | دختر باران |
نمازم را نمی خوانم
سحرگاهان نمی نالم
چرا امشب شدم عاشق
خدایا من نمی دانم
باران را صدا کردم
  | دختر باران |
سراپا برهنه
صلیبی بر گردن
و جسد ناشناخته ای
به کجا می روی برهنه
من بودم که پرسیدم
می روم جسدم را تشییع کنم
چه غریبانه می رفت
تک و تنها سوی تاریکی ها.
جسد ناشناخته
برهنه کجاست؟
به خاکش سپردم
وای بر تو وای بر تو.
  | دختر باران |
بیا یارا شبی با ما سرآغاز وصالی باش
بیا یک دم برای ما طنین دل نوازی باش
نگو با ما امید وصل دیدارت نمی بینم
بیا یارا غروبم را طلوع انتظاری باش
  | دختر باران |
ا
اینجا قبرستان است
فانوسها قلب های مردگانند
بوی جسدی ناشناخته ای
تیرگیها را پر کرده.
صدای زمزمهَ مردگان می آید،
چقدر نگرانند، چقدر هراسانند.
مردگان بخندید
شماها دل کندید
شماها تاریختان را ورق زدید.
  | دختر باران |
برای دیدنش مشتاقی امشب
گمانم بوی یار احساس کردی
شمیم دلبری را ناز کردی
دلت امشب ضیافت خانه ای شد
که دلبر را در آن میخانه ای شد
به میخانه بگو دلبر در آنجاست
هوای جام می را او کند یاد
  | دختر باران |
بر مزار عشقم می گریم
پرنده ها کوچ کرده اند
کرکس ها آمده اند
بوی جسد ناشناخته ای می اید
انسانها گرگ های بیابان گشته اند
جاده ها مسافران را راه نمی دهند
غریبه ها غریبانه می گریند
وقلب ها عشقشان را به دار آویخته اند
روزگار غریبیست.
عشق را گدایی می کنند
عاشقان رانده شده اند
معشوق ها مجرم ترین انسان ها گشته اند
و من تو را رها کرده ام.
در شبی بارانی رهایت کرده ام
شبی که مسیح ناقوسم را می نواخت
شبی که نفسم را کشتم
و تو را به دار آویختم.
  | دختر باران |
مسلمان بودنم دردیست میسحا می شوم روزی
به مسجد رفتنم عیبیست کلیسا می روم روزی
کمیل و ندبه ام با تو کلیسا رفتنم بی تو
مسلمانی برای تو مسیحا بودنم بی تو
مسیحا عالمی دارد سلیبی از غمی دارد
عبادت کردنم هر شب غم روی بتی دارد
همه گویند مسلمانم نمی دانم چه سر دارند
مسیحا بودنم عشق است و می دانم که میدانند
  | دختر باران |
به چشمهایم نگاه کن چه می بینی
نگاه سردم را
یا عشق کهنه ام را
اما نه نمی بینی
تو مغرورانه خودت را می بینی
خودت را نه خودیتت را
و من چه معصومانه به دیدن چشمهایت خیره گشته ام
می دانی در آن تاریکیه چشمها چه می بینم
من تو را می بینم انجا
آن چشمها ویرانه خانه ی عشق من است
آنها سیاهی شبها ی من اند که بی تابانه طلوع را دربه درند
  | دختر باران |
باران را بارانی می دیدم
و خورشید را چه با سوز نگاه می کردم
شبی که نه خورشید بود و نه باران
دل بی قرار خورشید بودم و برای باران زجه می زدم
نمی دانم،نمی دانم که بارانی یا خورشید
نمی دانم تو را کدام بنامم
باران را نه
می دانم که روزی از سرمایش دل بی قرارخورشید می شوم
و خورشید را نا که با آمدنش حسرت باران را در دلم زنده می کند
چیستی تو
کیستی تو!!
  | دختر باران |